
خدایا تو خود شاهد و ناظری، بودی که من مدتها انتظار چنین روزی را میکشیدم که شهد گوارای شهادت نصیبم گردد؛ چرا که تو خود آن را فوز عظیم دانستهای.
--------------------------------------
پيغام مدير :
ورود شما را به اين وبلاگ خوش آمد عرض مي كنم . اميدوارم مطالب اين وبلاگ مورد استفاده ي شما قرار گيرد . نقطه نظرات خود را براي بهبود وبلاگ مطرح نماييد .
متشكرم
احسان عابدی
(28) عمومی
(4) وصيت نامه
(7) خاطرات شهدا
(7) آلبوم عكس
(2) نرم افزار
(0) نظرسنجي
(6) شعر
(2) احاديث در مورد شهدا
برای جستجو در تمام مطالب وبلاگ واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنید :
بازديد هاي امروز :
2
بازديد هاي ديروز :
4
بازديد هاي این ماه :
36
كل مطالب : 63
كل بازديد ها : 4108
ايجاد صفحه : 0.203125
ثانیه
مصطفي پيام «مورچه» را فهميد
علي فاطمي
دو آب، محلي بود در بين راه پاوه به مريوانكه جادهاي شوسه، كوهستاني و صعب العبور بود؛ نرسيده به «دزلي» در كنار «راه خون» و نزديك «نودشه» و «طويلهعراق»؛ جايي بود در جنوب «چهار قله» كه در دامنة تپههاي حميد يك، دو و سه قرار داشت. در آنجا رودخانة دو شاخهاي بود كه يكي از شاخهها آبي كاملاً سبز رنگ داشت و ديگري آبي مثل بلور. اين دو رودخانه در آنجا به هم ميرسيد و به يك رودخانة خروشان تبديل ميشد؛ به همين خاطر به منطقة «دو آب» مشهور بود.
آنجا اتاق جنگي داشتيم كه مسئولش سردار «مصطفي فهيمي» بود و ستاد سازماندهي و پرورش اخبار ديدگاههاي منطقه بود. يكي از ويژگيهاي سردار فهيمي انس با قرآن بود. اغلب در اوقات استراحت و بيكارياش ميديدي كه در وسط لاستيك ماشيني كه روبه روي سنگر و در كنار رودخانه افتاده، نشسته و مشغول تلاوت قرآن است.
روزي بعد از نماز ظهر و عصر با سردار فهيمي در كنار رودخانه نشسته بوديم. آن روز هم در وسط همين لاستيك به حالت چهار زانو نشسته بود و با صداي بلند قرآن ميخواند. من هم با سنگريزههايي كه به وسط رودخانه پرتاب ميكردم، مشغول بودم و در فكر روزهاي معصومي كه به سرعت برق ميگذشت. ناگهان در وسط آب، چشمم به تعداد زيادي برگ سبز افتاد كه جريان رودخانه با خود ميبرد. بياختيار گفتم: «اونجا رو! »
سردار فهيمي بدون اينكه تلاوتش قطع شود، به وسط رودخانه خيره شد. تلاوت را ختم كرد و بنابر ديد اطلاعاتي و كنجكاوياي كه داشت، برخاست. قرآنش را بست و در جيب پيراهنش گذاشت و به لب آب رودخانه آمد. نگاهي به سمت دو شاخة رودخانه انداخت و گفت: «كي اين كار رو كرده؟» توجه او بيشتر به احتمال خطر از طرف عراقيها و ستون پنجم منطقه بود و چيزهايي ديگر كه با توجه به نقشة منطقه در ذهنش ميگذشت؛ در همين موقع يكي از برگها از بقيه جدا شد و همين طور كه پيش ميآمد به طرف ما تغيير مسير داد و به كنار آب كشيده شد؛ آمد و آمد تا به دست من رسيد و (جلالخالق) چه صحنة عجيبي بود! در آبي كه به قول معروف، شتر را با بارش ميبرد و با آن خروش و تلاطمي كه طبيعت رودخانههاي كوهستاني است، يك برگ بدون اينكه روي آن حتي خيس شود، به كنار رودخانه آمده و به دست من رسيد، در حالي كه يك مورچة ريز روي برگ به اين طرف و آن طرف ميرفت.
در آن لحظه دوست داشتني يادم نيست كه سردار فهيمي چه گفت كه من آن را به اين قطعة زيبا تبديلش كردم و اسمش را «اميد» گذاشتم:
چون قايقي، شقايق
لرزيد بر روي آب
نيلوفري در آن سو
ميخورد هي، پيچ و تاب
موري به روي برگي
چون قايقي نشسته
ديوار نااميدي
در پيش او شكسته
در لحظههاي بحران
ميگفت با خود آن مور
اميد ميرهاند
گر يأس ميكَند گور
اميد ميرهاند
گر يأس ميكَند گور
سردار مصطفي فهيمي در يك غروب غم انگيز در كربلاي پنج، در نخلستانهاي بعد از پنج ضلعي شربت شهادت نوشيد. گوارايش باد كه به حق لايق شهادت بود!
قرآن ميخواند تا وقتي كه آرام گرفت
زهرا سنگرگير
بچههاي مجروح و شهيد را كه بردند، نوعي احساس شكست و واماندگي بر من مستولي شد. پرستار مجروحين جنگ ميفهمد پارچه سفيد كشيدن بر چهرة مجروح يعني چه؟ سينهام پر از زخم و درد بود. رفتم وسايل اضافياي را كه در پايگاه اعزام بود بگذارم در اتاق انباري. ديدم جواني كنار پيرمردي با موهاي سپيد روي نيمكت نشسته است؛ كنار ورودي بخش روان و اعصاب. اصلاً آن روز چنان پريشانحال بودم كه متوجه نبودم آنجا كجاست و چه بچههايي را آنجا ميآورند. همينطور مشغول بودم كه يكدفعه جواني به دنبالم آمد. پشت سر با لحني خاص همراه با نوعي ادب و حيا گفت: خواهر، صبر كن. ايستادم. خيلي جدي و كمي با اخم گفتم: بفرماييد.
گفت: مگر نه اينكه ازدواج سنت پيامبر(ص) است.
تا اين جمله را گفت خيلي جدي و با اخم گفتم: آقا برو دنبال كارت. يعني چه؟ خجالت بكش!
دوباره دويد و روبرويم ظاهر شد و جلوي پايم زانو زد. گفت: خواهش ميكنم. خواهش ميكنم. رويم را زمين نينداز. تو را خدا قبول كن.
بدون آنكه فكر كنم، كجا هستم و او چه كسي است، صدايم را بلندتر كردم. همان حرفها را تكرار كردم و به سرعت به طرف در اتاق رفتم. در را باز كردم و فوراً آن را پشت سر خود بستم و طبق عادت هميشه قفلش كردم. هنوز از در جدا نشده بودم كه مشتهاي محكم آن جوان بر در، مرا به خود آورد. بعد از چند لحظه آمدند او را بردند. از اتاق كه بيرون آمدم آن پيرمرد موسپيد آمد جلو و با گريه از من عذرخواهي كرد: خواهر، حلال كن. اشك چشم پيرمرد و چهرة معصومانة آن پسر كه اصلاً سخنانش به قيافهاش نميآمد، مرا متوجه حالت غيرعادي او و بچههاي موجي كه براي معالجة آنجا ميآوردند انداخت.
شرمنده شدم. چطور نفهميده بودم، داشت حالم از خودم به هم ميخورد. من هم از آن پدر عذرخواهي كردم. گفتم: پدر جان حواسم نبود كه ايشان مشكل دارد، والّا در صحبتم دقت ميكردم. شما حلالم كن.
نگران شدم؛ به خودم گفتم: نكند آسيبديده باشد. رفتم داخل بخش روان و اعصاب. او را به تخت بسته بودند به او آرامبخش تزريق كرده بودند. چند دقيقه كه گذشت، آرام شد، اما لبهايش هنوز داشت حركت ميكرد. وقتي گوش دادم، ديدم كه دارد قرآن ميخواند.
تا آن لحظه درست نگاهش نكرده بودم؛ خدا او را گلچين كرده بود. نوراني و زيبا، اما زيباتر از همه لحن زيباي او بود كه فضاي بيمارستان را پر كرده بود. پدرش دست بر موهايش ميكشيد و سرش را بر صورت او گذاشته بود و هايهاي گريه ميكرد. دوباره آرامبخش تزريق كردند و او آهستهآهسته، آرام و آرامتر شد تا به خواب رفت.
اين مكتب جوشيدني است نه آموختني
در ميدانهاى نبرد هشتساله هيچكس به جوانهاى بسيجى نميگفت شما بياييد اينجور توسل كنيد، اينجور توجه كنيد، اينجور عبادت كنيد، اينجور دعا كنيد؛ از درون ميجوشيدند، دلشان و ايمانشان آنها را به سمت تعبد ميبُرد. بافت وجودى آنها كه در آن ميدان دشوار جلاى بيشترى هم پيدا كرده بود، به آنها مىآموخت چگونه خدا را عبادت كنند؛ و عبادت ميكردند. اين چيزهايى كه ميشنويد و در كتابهاى يادگار از آن دوران ميخوانيد از عبادت بسيجيها، از تضرع و اشك زلال جوانهاى بسيجى در ميدانهاى جنگ، اينها جوشيده از دل آنها بود. هيچ كسى نميتواند اين را به كسى ياد بدهد. اينها يادگرفتنى نيست، اينها از درونِ دل و از عمق جان جوشيدنى است. بسيج يك موجود متدين و متشرع است.
بسيج مثل انقلاب با دشمنان سازشناپذير است. انقلاب اسلامى را زير فشار قرار دادند براى اينكه به سود قواعد ظالمانة جهانى از جايگاه خود عقبنشينى كند؛ انواع فشارها را بر انقلاب و بر نظام جمهورى اسلامى به اين منظور وارد كردند كه يكىاش تحميلِ هشت سال جنگ بر اين كشور بود. انقلاب تسليم نشد، امام تسليم نشد، بسيج هم در مقابل فشارها و قواعد ظالمانه و جوسازيها هرگز تسليم نميشود و يك قدم به عقب نميرود.
بسيج در واقع آن پوششى است، آن قالبى است كه بهترين جوانان اين كشور براى رسيدن به آرمانهاى بلند اين ملت بزرگ، ميتوانند در زير اين پوشش گرد هم بيايند و جمع بشوند. بسيج، پير و جوان و زن و مرد و اين قشر و آن قشر نميشناسد. هر كدام از ما آن روزي كه به معناى حقيقى كلمه بتوانيم خود را بسيجى بدانيم، بايد افتخار كنيم؛ و افتخار ميكنيم.
مقام معظم رهبري، پنجم آذرماه 1386
سپاس بيكران خداوندى كه شهادت در راهش را نصيب من كرد. خداى بزرگ شكرت را مىگويم كه هم اكنون پس از عمرى گناه و معصيت ما هم لياقت پيدا كرديم؛ البته هنوز ما لياقت مقربان و مخلصان درگاهت را پيدا نكردهايم.
خدايا، چقدر اين دنيا بىارزش بود كه من اينقدر براى آن تلاش مىكردم. اى خدايى كه طپشهاى يكبهيك قلبم، نفسهاى ثانيهبهثانيهام در دست توست و تو اختيار آن را دارى، گناهانم را ببخش.
خدايا، آتش اين فتنه را به نفع اسلام و مسلمين خاتمه بده.
خدايا، شكرت مىگوييم كه ما را از جهل و نادانى2500 ساله نجات دادى و به ما نعمتى عنايت كردى كه راهنماى ما در طول زندگيمان باشد. رهبرى كه ما را از منجلاب فسادى كه در آن غوطهور بوديم نجات داد.
خدايا، شكرت مىگوييم كه به وسيله جبهه، حداقل از گناهانم كم شد؛ كمى راه نزديكى به تو پيدا كردم و كمى اخلاقم پسنديده شد.
خدايا، در جبهه عاشقان تو را ديدم، در جبهه لياقت پيدا كردم با محبان تو رفت و آمد كنم و سخن بگويم، ولى افسوس كه همه دوستان تو از پيش ما رفتند، هماكنون پيش خودم فكر مىكنم مىبينم ديگر بدان صورت كسى را ندارم.
خدايا به حق نالههاى سوزناك مادران و پدران شهداى جنگ. خدايا، به حق اطفال معصوم شهيدان، خدايا بهحق خانوادههاى خانه از دست داده، خدايا به حق معلولين و مجروحين، خدايا به حق معلولين كه اعضاى بدنشان را درراه جهاد عليه دشمن از دست دادهاند و به حق تمام داغداران اين جنگ اين فتنه را به نفع اسلام و مسلمين به پايان برسان و عظمت اسلام و مسلمين را زيادتر بفرما.
خداوندا سپاهيان محمد را به مقصد نهايى برسان.
شهيد مهدى شاهسون
ديدار در كُما
عليرضا يزدانپناه، سيزده سال داشت و دانشآموز سال دوم راهنمايي بود كه مشتاق دفاع از خاك ايران اسلامي شد. اگرچه جثهاش كوچك بود، اما اعتقاد و ايمانش به وسعت درياي بيكران بود و مانند هر نوجواني آرزوهاي زيادي داشت.
عشق به دفاع از دين و ميهن، عليرضا را به سوي جبهههاي غرب كشاند. او با عدهاي ديگر، عهدهدار رساندن مهمات به رزمندگان شدند، اما يك روز، پس از رساندن مهمات، در راه برگشت، ناگهان خمپاره دشمن...
وقتي اسلام در خطر باشد، اين سينه را نميخواهم (كشوري)
احمد، نامي است كه شجاعت و پايداري را در ياد مردم اين سرزمين زنده ميكند. احمد، كشوري بود كه در قلب ملتي جاي باز كرد.
1332، فيروزكوه شاهد طلوع فرزندي بود كه شعاع نورش در فرداهاي دور، آسمان ايران را پرتو افشاني كرد. از همان آغاز از جبين اين مولود، همت را ميشد خواند. چيزي كه گذر زمان نمودش را هر چه بيشتر هويدا ساخت...
با خدا معامله كردهام (يعقوب علياري)
مظلومانه و عارفانه افتاده بود روي تخت بيمارستان. غرق افكار خود بود و از پنجره اتاقش چشم دوخته بود به انتهاي افق... صياد، آبشناسان، نياكي... احساس ميكرد، مرغ روحش ديگر ساكن اين قفس نيست، بايد ميرفت.
حالا ديگر گازهاي شيميايي كه سالها بود با او زيسته بودند، به تكاپو افتاده بودند سلول به سلول آكنده مي شدند و كپسول اكسيژن كنار دستش هم هيچ كاري از دستش برنميآمد. تنفس، تنفس، تنفس... نه اين بار متفاوت بود.
ميشد از پشت چهره يعقوب علياري كه حالا نحيف شده بود و به سختي نفس ميكشيد، لبخند رضايتش را خواند.
توي آن زمانها كه گناه زير دست و پا ريخته بود، افسران آمريكايي، جوان برومندي را ميديدند كه بيتوجه به هزاران ابزار وسوسهانگيزي كه فراهم بود، با چه انگيزه و نشاطي دورههاي چتربازي، پارتيزاني و نيروي مخصوص ويژه را يك يك ميگذراند و حتي از افسران خودشان هم جلو افتاده است.
نوزده سال بود لباس نظام تنش كرده بود و در امريكا و پاكستان دورههايش را تمام كرده بود كه انقلاب اسلامي مردم ايران پيروز شد. موقعيت خوبي در ارتش رژيم طاغوت داشت، اما به درياي مبارزان با رژيم پيوست و در اقيانوس ولايت غوطهور شد.
جنگ كه شروع شد،عرصهاي بود براي بروز مديريت عالي و پوياي علياري كه لباس ايثار به تن كرده بود و فرماندهي ميكرد.
حتي تركش خمپارهها و بمبهاي شيميايي نتوانستند او را از پا بيندازند. پنج بار تحت عمل جراحي قرار گرفته بود و هفت ماه در بيمارستان بستري شده بود. حالا ديگر ورد زبانها شده بود و فرماندهان همه اعتراف داشتند كه «او مظهر فرماندهي و شجاعت و لياقت و رهبري پدرانه و عشق به آب و خاك بود».
هجده سال از پايان جنگ گذشته بود. اصرار دوستانش باعث ميشود كه سري به امور ايثارگران بزند. ميگويد: نميخواستم دنبال جانبازي شيميايي بيايم، اصرار و تأكيد همكاران و قديمي مجورم كرد كه مزاحم شما شوم؛ من دنبال چيزي نيستم، من با خدا معامله كردهام.
او كه افتخار استادي شخصيتي چون صياد شيرازي را داشت، روي تخت بيمارستان افتاده و انتظار ميكشيد. سرش را بلند ميكرد و گفت: من كوچك و شرمنده همه هستم. من دردم يكي دو تا نيست و بايد با تمام روحيهام مبارزه كنم و اگر روحيهآم خش بخورد، تمام. مبارزه من با عوامل شيميايي همچون مبارزه در جبهه و جنگ است. او نميخواست درد بر روحيهاش چيره شود و او را مغموم ببينند.
منبع : ماهنامه امتداد

حمزه جبهه ها
ای جــــــــلـوه ســـــــــرخ استقــــامــت ســــــــردار شهیـــد راسـت قـامــت
ای خفتـــه به خـون در صـف عشــــاق محبـــــــوب خـــــدا٫شهــره آفــــاق
طـــــــــــوســـــی گـــــرام مهــــــربـانم ای قــــوت دل٫راحــــت جـــــــانــم
افســــوس کـه رفتــــه ای تـو از دسـت مـن بـی تـو فقیــرم و تهیـــدسـت
در غبطـــــــه آن مقــــــــــام عــــــالــی مـن مانـدم و شعــــرهـای خیــالی
تقـــــــدیــر چنیـــن شـد کـه بیـــــــایـم تا مرثیـــــــــــه ات را بســـــــرایــم
ای جبهــــــــــــه نشیـــن بـی تکلـــف مصـــــداق بسیـــــــج بـی تـوقــف
رزمنـــــده دلیـــر و شیـــر بـی بــــــاک ای خــاکـی رفتــه تــا بـه افــــلاک
فـــرمــــــان ولـــــــی را چـو شنیـــدی جــز عشـــق دگـــر هیـــچ نـدیـدی
در زیـــــر تبســـــــــــــم لبــــــــــــانـت لبیـــــــــــک ادا شـد ز زبـــــــانــت
بـــردی بـه مصـــــــاف کینــــــــه ورزان جــان را چــو یکـــی متـــــاع ارزان
مـــــردانـــــه زدی تیــــــــــغ مکــــــــرر چـون مـالــــک بـی قـــرار حیــــدر
مـرعـوب شـد از تـو صـف کفــــــــــــار ای حمــــــــــزه جبهــــه پیمبـــــر
فــرمانــده تـو پیـــــــــر خمیــــــن بـود الگـوی تـو عبــــاس حسیـــن بـود
ای آمـــــده بـــا قــــــامــــت پـــــرپـــــر ای نـــاب تریــن یـــــــاور رهبـــــــر
پــــرپـــــر شــدی امــــا نشکستـــــی احسنت بــر آن عهــد کـه بستــی
صـــــد پـــــاره اگــــــر در کفنــــــی تـو الگــوی هــزاران چــو منـــــی تــو
در منصــــب جـــانشیــن لشکــــــــــــر بـــــودی بـه مثــل مـالــک اشتـــر
تـدبیــــــر تـو در جنــــگ جـــلا داشــت آهنــــگ نجـــــات کـــربـلا داشــت
هـــــر چنـــــد که دیـــــن تــو ادا شـــد افسـوس کـه جــــان تـو فــــدا شد
ایقــــــان مـن ایـن اسـت تـو صـــد بـار گـــر زنــــده شــوی بـه امـــــر دادار
هـــــر روز بـــه فــــــــرمــــــان ولایــت صـــد بــار کنــی غســل شهـــادت
این بــزم عــزا که چون عروسی است تنــدیس وفــاداری طــــوسی است
صــادق شــده شــرمنــده ســــــردار الــــکن بــود ایــن زبــــان گفتـــــــــار
منبع:http://sardaran.blogfa.com/

شهید
چه ساده لوح اند
انان که می پندارند،عکس تو را
به دیوار های خانه ام اویخته ام
و نمی دانند که من
دیوار های خانه ام را
به عکس تو اویخته ام!
بختیاری
منبع :bmz14.parsiblog.com/
سلام
در ادامه مطالب می تونید عکس های زیبایی از صحنه های رزم در جبهه حق علیه باطل را مشاهده نمایید که یاد شهدا را در دل هایمان زنده می کند.
کلیه حقوق مادی و معنوی وبلاگ متعلق به شخص احسان عابدی می باشد
All Rights Reserved © 2006-2007
